پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش
!زیبا عجب شگفت زده ام میکنی وقتی نگاهم میکنی عجب به هیجان میآیم وقتی دست نوازشت را ارزانیم میکنی نمیدانی چقدر عاشق عشقت میشوم با مهربانیهایت با حواست که با اینهمه عاشق بازهم با من است زیبا نمیدانی محو کمال توام همیشه عاشق توام با تو من زنده ام همیشه بیاد توام زیبا مباد فراموشم کنی مرا به حال خود واگذاری و تنبیهم کنی که مرا پناهی جز پناه تو نیست مرا راهی بجز کوی تو نیست زیبا من افتاده ترینم برای بزرگی و اقتدار تو من بنده ترینم ......دوستت دارم خیلی بدنبالت گشتم ،خیلی، اما تو خود نمیخواهی پیدایت کنم دیگر چکار کنم ؟؟ تورا میدیدم هرشب درصندقچه ات را باز میکنی و پنهانی در آن چیزهایی میگذاری وقتی بعد از آن نگاهت میکردم چشمانت برقی داشتند و شور و شعفی یک شب طاقت نیاوردم تو نبودی و من به صندوقچه ات سرک کشیدم چقدر ستاره درخشان درآن انبار کردی ...... آسمانت آنقدر ستاره دارد که هرشب یکی از آنهارا میچینی و در صندقچه میگذاری؟؟ آسمان من که یک ستاره ندارد ،میشود یکی از ستاره هایت را به من قرض بدهی؟؟ با چشمانت فریب میدهی دیگران را بس است، با دلت فریب مده .... چشمان را میتوان بقول شاعر شست و جور دیگری دید دل را چه میشود کرد؟؟؟ هرچه با او کنی تا ابد میماند ....حتی چون نقطه ای ... زیبا !! منتظرم همیشه، منتظرم... منتظرم که بیایی .... منتظرم که نگاهم کنی.... منتظرم که معجزه همه زندگیم شوی... یعنی میشود از همین راهی که من همیشه منتظرم ، یکروز تو بیایی.....؟؟؟ از آنهمه رنجی که در هجرت کشیدم بیادگار بسیار دارم از آنهمه شوقی که برای وصلت کشیدم یک لحظه بود و تمام شد ........ حال میدانم رنج هجرم از دل نبود چون شوق وصلت بیش از یک دم نبود چراغها خاموشند یا ماه پشت ابر است ؟ نه! هیچ کدام..!! چشمهای توست که بسته اند .....!! گفتم: «بمان!» و نماندی! الهی ! بالم به بندگیت و فاخرم به عاشقیت نالم زدوریت و طالبم به نزدیکیت الهی ! زارم زین همه خطا تارم زاین دود و غبار نیستم ز قهر تو جوشم ز مهر تو الهی ! کهترم ز خاک گرچه برترم زافلاک بهترم ز بی خدایان خارترم ز مومنان الهی ! نقاد من تویی گرچه هرچه کنم مریدم تویی الهی ! عاشق بدیدار روی توام در زمین نه در روز موعود که آشفته اعمال خودم الهی ! از تو میخواهم اگر منت نهی و اجابتم کنی روی بی مثال خودرا یک لحظه آشکارم کنی ...


اگر به حجله آشنایی،
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
و عده ای به تو گفتند،
کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد!تو حرفشان را باور نکن!
تمام این سالها کنار ِ من بودی!
کنار دلتنگی ِ دفاترم!
در گلدان چینی ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودی و من با تو بودم!
مگر نه که با هم بودن،
همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهای نو سروده باران و بسه را
برای تو خواندم!
هر شب، شب بخیری به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم!
تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود!
فرقی نداشت که فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِانزوای این روزهای من نشو،
اگر به حجله ای خیس
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی






رفتی،
بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سکوت و
صعودُ
سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی
و من
هی بالا رفتم، هی افتادم!
هی بالا رفتم، هی افتادم...
تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم،
ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسایه ها با صدای آواز های من گریه می کنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند
و می خندند!
عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند!
اما چه فایده؟
هیچکس از من نمی پرسد،
بعد از این همه ترانه بی چراغ
چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره این من و ُ
این تاریکی و ُ
این از پی کاغذ و قلم گشتن1
گفتم : « - بمان!» و نماندی!
اما به راستی،
ستاره نیاز و نوازش!
اگر خورشید خیال تو
اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند،این ترانه ها
در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟
| Design By : Night Skin |


